تبلیغات
دبستان سعدی گناباد - مطالب خرداد 1395
دبستان سعدی گناباد
حداقل ارج نهادن معلم با ماست . اما اجـــــــــــر دادن معلم با خداست
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 31 خرداد 1395 توسط آموزگار پایه ی چهارم ابتدایی آموزشگاه اخوت شهرستان گناباد


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 30 خرداد 1395 توسط آموزگار پایه ی چهارم ابتدایی آموزشگاه اخوت شهرستان گناباد
در بهترین ایام سال بهترین آرزوها را برایتان می کنم.............................

ماه ضایفت الهی و ماه برآورده شدن آرزوها و قبولی طاعات و عبادات و دعاهاست
و دعای بنده در حق دیگران قطع به یقین برآورده خواهد شد
و من نیز.......................
بهترین آرزوها را برای دانش آموزان معصوم و دوست داشتنی ام دارم
آینده ای زیبا
همراه با سلامتی و طول عمر با برکت
در کنار خانواده هایشان
و البته عاقبت بخیری برای همه ی این عزیزان را از خداوند متعال مسئلت می کنم
و برای والدینی که در جوار رحمت الهی آرمیده اند هم آرزوی آمرزش و بخشش دارم
بیادتان هستم و ...................
دلتنگتان..................................................
تابستان خوبی داشته باشید........................................
انشاءالله
به امید دیدارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 خرداد 1395 توسط آموزگار پایه ی چهارم ابتدایی آموزشگاه اخوت شهرستان گناباد
نوشته شده در تاریخ شنبه 8 خرداد 1395 توسط آموزگار پایه ی چهارم ابتدایی آموزشگاه اخوت شهرستان گناباد
جشن پایان سال تحصیلی.........................

امروز مورخه هشتم خرداد ماه 1395 همزمان با آخرین روزهای سال تحصیلی 

با همت بروبچه های ناز کلاس سوم

محفل جشنی بی ریا بر پا بود

جای همه ی شماها خالی

چقدر این بچه ها پاک و معصومند و کار کردن برایشان لذت بخش بود

جدا شدن از این غنچه های خوش بو

و آینده سازان بی منت کشور عزیزمان

چقدر سخت بود..............

......................................................
همراه ما باشید با تصاویری از آخرین جلسه کلاس ما

که همراه بود با سخنان حاج آقا رازی مدیر آموزشگاه و البته

 دوست و همکار عزیزمان جناب آقای خلاقی هم تشریف فرما شدند و باعث افتخار ما. 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 خرداد 1395 توسط آموزگار پایه ی چهارم ابتدایی آموزشگاه اخوت شهرستان گناباد

منشی رئیس با خود فکر کرد شاید برای گرفتن تخفیف شهریه آمده اند یا شایدهم پسرشان مشروط شده است و می خواهند به رئیس دانشگاه التماس کنند.پیرمرد مؤدبانه گفت: «ببخشید آقای رییس هست؟ » منشی با بی حوصلگی گفت:«ایشان تمام روز گرفتارند.» پیر مرد جواب داد : « ما منتظر می مونیم. »منشی اصلاً توجهی به آنها نکرد و به این امید بود که بالاخره خسته میشوند و پی کارشان می روند. اما این طور نشد. بعد از چند ساعت ، منشی خسته شد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود ، هرچند ازاین کار اکراه داشت.وارد اطاق رئیس شد و به او گفت : « دو تا دهاتی آمده اند و می خواهند شما راببینند . شاید اگرچند دقیقه ای آنها را ببینید، بروند.» رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سرتکان داد. نفر اول برترین دانشگاه کشور .....

ارائه دهنده چندین مقاله در همایش های علمی بزرگ دنیا و مجلات تخصصی ، صاحب چندین نظریه در مجامع و همایش بین المللی حتماً برای وقتش بیش از دیدن دو دهاتی برنامه ریزی کرده است. به علاوه اصلا دوست نداشت دو نفر با لباس های مندرس وارد اتاقش شوند و روی صندلی های چرمی اوریژنال لدر اطاقش بنشینند.با قیافه ای عبوس و در هم از اطاق بیرون آمد. اما پیر زن و پیر مرد رفته بودند. بویی آشنا به مشامش خورد. شاید به این دلیل بود که خودش هم درروستا بزرگ شده بود.رئیس رو به منشی کرد و گفت : نگفتن چیکار دارن . منشی از اینکه آنها آنجا را ترک کرده بودند با رضایت گفت : نه . از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و به اطاقش برگشت. موقع ناهار رئیس پیام های صوتی موبایلش را چک کرد : سلام بابا ، می خواستم مادرت رو ببرم دکتر . کیف پولم رو در ترمینال دزدیدن ، اومدیم دانشگاه ازت کمی پول قرض کنیم . منشی راهمون نداد . وقتی شماره موبایلت را هم گرفتم دوباره همون خانم نگذاشت با هات صحبت کنم و گفت پیغام بذاریم. الان هم داریم برمی گردیم خونه ... 


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 خرداد 1395 توسط آموزگار پایه ی چهارم ابتدایی آموزشگاه اخوت شهرستان گناباد
ملانصرالدین
ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند ودو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست .

می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام.
«اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.» 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 خرداد 1395 توسط آموزگار پایه ی چهارم ابتدایی آموزشگاه اخوت شهرستان گناباد

بناپارتبه هنگام حمله ی ناپلئون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند ...یکی از فرماندهان به طور اتفاقی از سواران خود جدا می افتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را می گیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او می پردازند .فرمانده که جان خود را در خطر می بیند پا به فرار می گذارد و سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی می شود و با مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریاد می زند : کمکم کن جانم را نجات بده . کجا می توانم پنهان شوم؟!پوست فروش میگوید : زود باش بیا زیر این پوستینها و سپس روی فرمانده مقداری زیادی پوستین

می ریزد ...پوست فروش تازه از این کار فارغ شده بود که قزاقان روسی شتابان وارد دکان می شوند و فریاد زنان می پرسند : او کجاست ؟ ما دیدیم که او آمد تو!!!قزاقان علیرغم اعتراضهای پوست فروش دکان را برای پیدا کردن فرمانده فرانسوی زیر و رو می کنند . آنها تل پوستین ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ می زنند اما او را نمی یابند سپس راه خود را می گیرند و می روند .فرمانده پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستینها بیرون می خزد و در همین لحظه سربازان او از راه می رسند .پوست فروش رو به فرمانده کرده و محجوب از او می پرسد : ببخشید که همچین سوالی از شخص مهمی چون شما می کنم اما می خواهم بدانم که اون زیر با علم به اینکه لحظه ی بعد آخرین لحظات زندگیتان است چه احساس داشتید ؟فرمانده قامتش را راست کرده و در حالی که سینه اش را جلو میداد خشمگین می غرد : تو به چه حقی جرات میکنی که همچین سوالی از من بپرسی ؟ سرباز این مردک گستاخ را ببرید چشماشو ببندید و اعدامش کنید . من خودم شخصا فرمان آتش را صادر خواهم کرد !!!محافظان بر پیکر پوست فروش چنگ زده کشان کشان او را با خود می برند و سینه کش دیوار چشمان او را می بندند پوست فروش نمی تواند چیزی ببیند اما صدای ملایم و موجدار لباسهایش را در جریان باد سرد می شنود و برخورد ملایم باد سرد بر لباسهایش خنک شدن گونه هایش و لرزش غیر قابل کنترل پاهایش را احساس می کند ...سپس صدای فرمانده را می شنود که پس از صاف کردن گلویش به آرامی میگوید :آماده ............. هدف .....در این لحظه پوست فروش با علم به این که تا چند لحظه ی دیگر همین چند احساس را نیز از دست خواهد داد ؛ احساسی غیر قابل وصف سر تا سر وجودش را در بر می گیرد و قطرات اشک از گونه هایش فرو می غلتد پس از سکوتی طولانی پوست فروش صدای گامهای را میشنود که به او نزدیک میشوند ...
سپس نوار دور چشمان پوست فروش را بر می دارند . پوست فروش که در اثر تابش ناگهانی نور خورشید هنوز نیمه کور بود در مقابل خود فرمانده فرانسوی را می بیند که با چشمانی نافذ و معنی دار چشمانی که انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او می نگرد...آنگاه به سخن آمده و به نرمی می گوید : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم 


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 خرداد 1395 توسط آموزگار پایه ی چهارم ابتدایی آموزشگاه اخوت شهرستان گناباد

رستورانیکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد.بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید....


که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است.با تعجب گفت: مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت،ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 خرداد 1395 توسط آموزگار پایه ی چهارم ابتدایی آموزشگاه اخوت شهرستان گناباد

مدر11سه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند.
 پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و ... چنین هم شد.

 
او در مقابل چشمان حیرت زده‌ی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش می‌گفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگ‌لنگان راه برود».پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچ‌وجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمی‌شد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را می‌مالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمی‌خورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و اراده‌ی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود
یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخ‌دار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعه‌های قبل، در صندلی چرخ‌دار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را می‌کشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نرده‌های چوبی سفیدی که دور تا دور حیاط‌شان کشیده شده بود، رسید.
با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نرده‌ها گرفت و در امتداد نرده‌ها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام می‌داد، به‌طوری که جای پای او در امتداد نرده‌های اطراف خانه دیده می‌شد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمی‌خواست.
 سرانجام، با خواست خدا و عزم و اراده‌ی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصله‌ی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، می‌دوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.
سال‌ها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی دکتر «گلن گانینگهام» در باغ چهارگوش «مادیسون» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!  


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 خرداد 1395 توسط آموزگار پایه ی چهارم ابتدایی آموزشگاه اخوت شهرستان گناباد

عیبهای کوچک

زنگ تفریح و عیدانه ی شعبانیه.....................

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.

جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است

پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود

جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد

پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد

جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است

پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد

جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است

پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد

جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد

پیرزن گفت: ای وای، 

شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، 

پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی،

 این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد.!!!!!!!!!!!!!!!!

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 2 خرداد 1395 توسط آموزگار پایه ی چهارم ابتدایی آموزشگاه اخوت شهرستان گناباد
آخرین روزهای سال تحصیلی جاری................................

در انتهای یک سال سراسر خاطره و زیبایی قرار گرفته ایم................

بعد از این که تدریس در کلاس را بر مدیریت ترجیح دادم
واقعیت امر این بود که بسیار دلنگران بودم
آیا بعد از مدتها دوری در کلاس و تغییر روش تدریس و نوع نگرش دانش آموزان
آیا توان مقابله با مشکلات موجود را خواهم داشت یا نه؟
و طبق معمول همیشه
با توکل به خدا و استعانت از چهارده معصوم(علیهم السلام) پاک که توفیق خادمی شان را دارم
شروع کردم
و در این روزها آخرین لحظات حضور در کنار این چهره های معصوم و نورانی را سپری می کنم
باورش شاید غیر ممکن باشد
ولی برای خودم هم خیلی سنگین است دوری از کلاس درس و بچه های گل کلاسم
همان روحیه قبلی معلمی به من بر گشته
سالهای ابتدایی خدمتم تابستان مریض بودم
و چقدر به سختی سپری می شد
و احساس می کنم این حس دوباره در من زنده شده است
شاید خیلی سخت باشد این تابستان.................
دعا بفرمایید
شرمنده ی این عزیزان در محضر عدل الهی نبوده باشم..................
انشاءالله





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 2 خرداد 1395 توسط آموزگار پایه ی چهارم ابتدایی آموزشگاه اخوت شهرستان گناباد

ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد

ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت

ویرانه دل ماست که هر جمعه به یادت

صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت

...............................................................

میلاد مسعود وفرخنده ی 

یگانه منجی عالم بشریت حضرت حجت ابن الحسن العسکری (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

را خدمت تمامی شما مراجعه کنند گان محترم تبریک می گویم

باامید به این که خداوند متعال از باقی مانده ی دوران غیبت آن حضرت 

چشم پوشی نموده و هر چه سریعتر چشمهای ما به جمال نورانی ایشان منور و ظهور آن امام همام محقق شود

انشاءالله 



قالب وبلاگ